مقالات    
         
            شايد اين بار ...  
         
 

اولين ساز من

عماد توحيدي

  

 
 

 صداي شادمانه‌ي‌ كودكان و كوچه‌ها. آفتاب تند كوير. آبي بي‌ابر يكسره در تسخير نور، آب زلال حوض، نور باران خورشيد داغ تابستان، سكه‌هاي نقره‌اي رنگ نور كه سخاوتمندانه به چشمهاي مشتاق من ارزاني مي‌شد. خنكاي آب در هُرم آفتاب! شيريني عسل در كام جان!
ديوار راست را بالا مي‌رفتم. كسي حريفم نبود. جايم يا بالاي درخت بود يا سر ديوار، يا مشغول گرگم به هوا بازي بودم يا الك دولك! فارغ بال! بي‌اندوه! تبسم مهربان و بزرگوارانه پدر بود و نسيم جان‌بخش عشق مادر كه از سرانگشتان مهربانش بر سر و روي من، بر سر و روي ما، مي‌باريد. صداي شيرينش را مي‌شنيدم:
ــ عماد! يه وقت نري توي كوچه! كولي‌ها مي‌دزدنت‌ها!
تصور من و تصور ما از كولي‌ها، مردمان بي‌قانوني بودند كه بچه‌ها را مي‌بردند تا خون آنها را بياشامند و سرشان را براي پدر و مادرشان بفرستند، به همين دليل، هيچ كداممان جرأت نداشتيم تك و تنها، در كوچه‌هاي زيباي كويري پرسه بزنيم!
بعدازظهر كه مي‌شد، خود را به خواب مي‌زدم تا مادر بخوابد. بعد يواشكي از اتاق بيرون مي‌آمدم تا زير سايه‌هاي خنك درخت‌ها. باز هم آتش بسوزانم.
تا روزي كه او آمد! او كه دنياي كودكي مرا به هزاران رنگين‌كمان دل‌انگيز گره زد. دف‌زنان با نغمه‌اي جان سوز، جرأت نداشتم بروم و نگاهش كنم.
ترس از دزديده شدن، جسارتم را گرفته بود. پشت در مي‌ايستادم و گوش مي‌كردم و او كه انگار با چشم دل مي‌‌ديد كه مخاطبش اين سو ايستاده است، اوج هنرش را پشت در خانه ما به نمايش مي‌گذاشت.
بالاخره يك روز جرأت كردم و لاي در را گشودم. حركات سحرآميز پنجه‌هاي او روي دفي پرنقش و نگار، همچون چشمهاي ماري در انديشة سحر. مرا به سوي خود كشيد. بلند بالا بود و سيه‌چرده، به قول خودش، سيتك(1) سيستاني‌ها، شايد هم بلوچ، ندانستم! بعدها فهميدم. همان روز كه فهميدم سيتك، لفظ كدامين قبيله آشناست.
به سويش كشيده شدم. سرم را بالا گرفتم. آفتاب چشمهايم را مي‌زد. جز دف رنگارنگ او و حركات حيرت‌آور انگشتانش(2) و آسمان آبي، به غايت آبي، چيزي نمي‌ديدم. او كه مرا آن‌‌گونه مشتاق مي‌ديد، مست مي‌شد و چنان مي‌نواخت كه ضربه‌هاي شكوهمندش هنوز پس از ساليان سال مونس روزان و شبان من است.
از آن روز به بعد، دنياي شاد و كودكانه من، با نغمه‌هاي باشكوه او رنگي جدّي پيدا كرد. گاهي به تقليد از او روي سيني ضرب مي‌گرفتم. پدرم لبخند مي‌زد و مادرم با حيرت نگاهم مي‌كرد. كسي نمي‌دانست مرا چه مي‌شود!
جان من با ضربه‌هاي دف او آشنا شد. دلم در هواي يافتن معني اين كوبش‌ها كه گاهي نرم بودند و اندوهبار و گاه پرتوان و به رنگ حماسه، بال بال مي‌زد.
و يك روز او رفت! و من ديگر صداي آشناي او را نشنيدم. انگار چيزي در زندگيم گم شده بود. انگار چيزي را كم داشتم. غمگين بودم و اين با شادماني هميشگي من جور درنمي‌آمد. پدرم هيچ نمي‌گفت و مادرم انتظار مي‌كشيد.
و سرانجام آن لحظه باشكوه فرا رسيد. پدرم كه پيوسته سروش شادماني و نور هدايت و گلبانگ مستي زندگي من، زندگي ما بود، دف را در دستم گذاشت، دستي به سرم كشيد، لبخند گرم هميشگي‌اش را بر چهره‌ام پاشيد و گفت:
«
مال تو! آن كولي داد و گفت بدين‌ به آن پسربچه! خوب گوش مي‌كنه
و اين گونه بود كه تار و پود و جان من، با ضربه‌هاي دف، ترّنم پذيرفت و به پايكوبي پرداخت و سرانجام در ضرب‌آهنگ «كولي‌كوبي» به بار نشست.

.1
سيتك (Saytak): سبك و سياق به زبان سيستاني

.2 دف‌هاي امروزي، جائي براي نگهداشته شدن دارند، اما دف او نداشت و همين، كار را بسيار دشوار و هنرمندي او را صدچندان مي‌كرد

 

 

 

        Copyright 2008

 Powered By: mona.ghn@gmail.com