|
هنر
بازتاب شادمانيها،
آلام و تخيلات و دلمشغوليهاي بشري است. از اينرو موسيقي
بيترديد همزاد بشر است و
زينتبخش كلام او، گويي موسيقي همراه زندگي است و آدميزاده
همراه با ترنّمي و
تحرّكي، هماهنگ با ضربان هستي، مكنونات دروني خويش را برملا
ميكند.
در بررسي
تاريخ تحول موسيقي، به نوعي موسيقي ريتميك برميخوريم كه ريشه
در انديشههاي فلسفي
گروههاي مختلف تصوف در ايران و هند و پاكستان و آسياي مركزي
دارد. در اين نوع
موسيقي، كلام همدوش با ريتم و در پارهاي از گروهها همراه با
سماع و حركات
دستهجمعي و منظم، شكل ميگيرد و در آن مثلث عشق و عاشق و
معشوق و يا جذبه و جاذب و
مجذوب، اركان اصلي و بنيادي آن را در ساختاري مونوفونيك شكل
بخشيدهاند. اين موسيقي
خاصيتي درونگرا دارد و قواي حسي مريد يا مجذوب همراه با
زخمههاي تنبور و كوبههاي
انگشتان دفزنان، همراه با تلقين و ادعيه و تكرار، به ترنّم
در ميايند و جسم آدمي
تحت اراده مجذوب در ميايد و به جذبه شيريني دچار ميشود. آدمي
آنگاه از قالب تن
رها ميشود و به عالم بالاتري عروج ميكند، عالمي كه در آن،
آدمي با نيروي اراده
قادر است آتش يا زخمي را كه بر تناش نهاده يا وارد ميشود،
احساس نكند و خون
نريزد.
با سيري در انديشههاي مولانا، جذبه و عالم ملكوتي او را همنوا
با
نغمههاي ريتميك و سماع عارفانه تجربه ميكنيم. به تحقيق در
زمان مولانا، شاه
نعمتالله، سلطان ولد، حسامالدين چلبي و شمس تبريزي، اين
چكامهها به صورت عادي
خوانده نميشوند.
»تنتنتن، ززهرهام، پرده همي زند نوا
دفدفدف، از اين
طرب، پرده درد ز رقرقي«
اين اوزان و قوافي جز از جگرسوخته عاشق شيدايي كه به
نواي دف و ني و تنبور، جامهدران پاي ميكوبد و جز ذات حق و
تجليات وي چيزي
نميبيند، بر نميخيزد. نوائي كه جان و دل مشتاقان را با سرود
خوش به آرامش فرا
ميخواند. موسيقي در زندگي بشر تأثيري بشكوه، عميق و ارزشمند
داشته و در معرفت و
شناخت آدمي از هستي و تلطيف روح او، از جايگاه والائي برخوردار
بوده است، از اينرو
بيترديد عرفان و موسيقي با يكديگر و تنيده در يكديگر، در
سازوكار كرامت انسانها
نقش داشتهاند.
تصوف به عنوان يك جنبش فكري ممتاز پيوسته در پي وصال به وحدت
است و اين يگانگي كه تنها با پالايش روح ميسر است، با مدد
موسيقي صورت ميگيرد.
موسيقي روزنهاي است به سوي درون و آدمي از طريق شنيدن به درون
خود دست مييابد و
با كل جهان ارتباط پيدا ميكند. آدمي با سفينة موسيقي در
اقيانوس بيكران هستي
ميراند و در فناي از خود و منيّت، به آرامشي جانبخش كه
صوفيان، آن را «وجد»
مينامند، دست مييابد. آنان سماع صوفيانه را راهي به كوي دوست
و يكي شدن، با ابديت
ميدانند. شيخ سعدالدين حمويه، عارف قرن هفتم چنين ميسرايد:
»دل وقت سماع بوي
دلدار برد
جان را به سرا پردة اسرار برد
اين زمزمه، مركبي است مر روح تو را
بردارد و خوش به عالم يار برد«
شعر و آواز و سرود و رقص كه تحت عنوان «سماع»
در عرفان و نزد صوفيان نقش مهمي را ايفا ميكند، از ديرباز
مورد توجه عرفا بوده
است. اينان براي دستيابي به «وجد»، در پي يافتن عواملي بودند
كه بتوانند انگيزه اين
«وجد»
باشند و موسيقي يكي از بهترين ابزار نيل به اين مقصود است. از
اين رو شنيدن
نواها و نغمهها همراه با سازهاي موسيقي و مخصوصاً با لحن و
آهنگ و آواز، از عدهاي
از مشايخ صوفيه، جزو آداب و رسوم تصوف در آمد و از زمان
«ابوبكر كلابادي» و تصنيف
كتاب «التعرّف» او كه جزو آثار ارزشمند تصوف است، مورد بحث و
بررسي قرار گرفت. از
آنجا كه سماع صوفيانه با ترانه همراه بود، از اينرو موسيقي
جزء لاينفك آن به شمار
ميآمد و بهترين ابزار براي وصول به وجد و حال تلقي ميشد. از
اين تاريخ، موسيقي به
شكلي جدي وارد مباحث عرفان و تصوف شد و در تكميل و تلطيف آن
نقشي بسزا را ايفا كرد.
سماع كه يادگاري از مراسم باشكوه درويشان پيش از اسلام در
مهرابههاي مذهب
مهرپرستان است، براي رستگاري روان و مبارزه با انديشههاي پشت
و بريدن از تعلقات،
بندها و وابستگيها، صورت ميگيرد.
سماع در فرهنگهاي ديگر نيز جلوههاي متفاوتي
به خود ميگيرد. مردم قبيلة كانيكاس در هنر با نواختن موسيقي و
شنيدن آن، از خود
بيخود ميشوند و به سماع ميپردازند. در قبايل افريقا،
امريكاي لاتين و اقيانوسيه
نيز، موسيقي چنين تأثيري ميگذارد. در قرن چهارم مسيحي سنت
آمبروز را متهم ساختند
كه با كمك موسيقي، مردم را سحر ميكرد. يونانيان باستان نيز،
موسيقي و حركات موزون
را يكي از ابزار مهم تعليم و تربيت و درمان بيماريها
ميپنداشتند. كنفوسيوس نيز
موسيقي درونگرا و پايكوبي را مهمترين عامل اصلاح رسوم و اخلاق
جامعه و موجد
نيكخواهي ميدانست.
اكثر مشايخ، شعرا و دانشمندان صوفيه، به لحاظ اهميت فراواني
كه براي رقص صوفيانه قائل بودند، كتاب و رساله مستقلي را در
اينباره نوشته و يا
بخشي از آثار خود را به سماع و احكام آن اختصاص دادهاند كه از
آن جمله امام محمد
غزالي، فريدالدين عطار، ابوسعيد ابوالخير و شاه نعمتاللهولي
را ميتوان نام
برد.
شيخ شهابالدين سهروردي در كتاب «فيحالّهالطفوليه»
مينويسد:
«شيخ
را گفتم: صوفيان را در سماع حالتي پديد ايد. آن حالت از كجاست؟
فرمود: بعضي سازهاي
خوشآوا چون دف و ني و مثل آن، در پرده از يك مقام، آوازها
دهند كه آنها حزني باشد
….
بعد آن گوينده (آوازهخوان) هم از آنجا صوتي كند به آوازي هر چه خوشتر، در
ميان
آواز شعر ميگويد كه آن،صاحب واقعه بود….»
مولانا جلالالدين نيز از حاميان
بزرگ سماع و شور و وجد و حال و موسيقي است و در جايجاي آثار
منظوم او، بويژه ديوان
شمس، نغمات موسيقي و آهنگي آسماني موج ميزند. سماع كه
ازديرباز نزد اهل تصوف مورد
توجه بود، از عهد مولانا به بعد، به صورتي بسيار جدي جزو آداب
و سنن صوفيه شد و
جنبه عبادي به خود گرفت. مولانا، سماع را ترك زهد، ترك خودبيني
و توجه به مردم و
مجلس سماع را بزم خدا ميداند.
پيشينه موسيقي عرفاني به دو صورت در خانقاهها و
لنگرخانهها تجلي دارد. برخي به صورت مدايحي در اوصاف انبياء و
اولياء و غزلها و
اشعار عارفانه اهل حق است كه با صداي گرم و جانسوز خوانده
ميشود و حاضران در مجلس
به هنگام ترجيع يا همسرايي، خواننده را همراه ميكنند، نظير:
»يا عليو يا عليو
يا علي
از تو شد آئينة دل منجلي«
شايان ذكر است كه اكثريت قريب به اتفاق
مشايخ، شعرا و دانشمندان صوفيه، با الحان، تلفيق مقامات موسيقي
و موازين آن شيوة
نواختن سازهاي متداول عصر خود آشنايي كافي و گاه چشمگير
داشتهاند.
نوع دوم،
خواندن اشعار و غزلهاي عارفانه، همراه با تنبور و دف و اجراي
مراسم دعا و ذكر با
حركت سر و با نوعي سماع است. اين موسيقي حالتي ريتميك و تكراري
دارد و طالب حق و
مريد را به مركز دروني و تسلط بر نفس و تصرف در حال و
درونگرايي رهنمون
ميشود.
اين موسيقي طي مراسم ويژهاي به نام ذكر و تليله دراويش در
خانقاهها
اجرا ميشود. ذكر بر اساس تفكر و تأمل پيش ميايد و صوفي با
سير در عوالم روحاني و
نبرد با پلشتيهاي هزار توي نفس آدمي، از تن بيخبر ميشود.
دف در سماع صوفيانه
از جايگاهي والا برخوردار است. مولانا ميگويد:
»زآن
رونق هر سماع آواز دف
است
زآن است كه دف زخم و ستم را هدف است
ميگويد دف كه آن كسي دست ببرد
كه
اين زخم پياپي دل او را شرف است«
در موسيقي، آنگاه كه حال و هواي عرفاني در سر
باشد، همراهي دف با سه تار، ني و تنبور، بسيار دلنشين است. در
اين همنوازي و
همخواني، دف ركن اصلي ارتباط است و از همينرو دف، مهمترين ساز
عرفاني است و همچون
تنبور در خانقاهها جنبه تقدس
دارد.
نوازندگان در اين مجالس قبل و بعد از نواختن
دف، آن را بوسيده و بر ديده مينهند، بر صدرش مينشانند، حرمتش
مينهند و به جانش
سوگند ميخورند و اگر به دليلي، پوست دف جراحتي برداشت و يا
پاره شد، دف را در راه
وصل «شهيد» ميدانند و اين كلام براي آنان از ارزش
منحصربهفردي برخوردار
است.
احمدبنمحمدالطوسي، عارف قرن هفتم ميگويد:
«حركات
وجود آدمي را دو سبب
است.يا از داخل بود يا از خارج. اگر از داخل بود، آن را «جذبه»
گويند و اگر از خارج
بود، آن را «دف» گويند. دايرة دف اشارت است به دايرة اكوان و
پوستي كه بر دف مركب
است، اشارت است بهوجود مطلق و ضربي كه بر دف وارد ميشود،
اشارت است به ورود
واردات الهي كه از باطن بطون بر وجود مطلق وارد ميشود
….»
در خانقاهها و ديگر
مجالس عرفاني، آنگاه كه گروهنوازي،تحتالشعاع دفنوازي قرار
ميگيرد و دفها سخن
ميگويند و خواننده نيز به همراهي دف، لرزه بر دلها ميافكند،
آميزش عرفان با اين
موسيقي با شكوه، چنان شوري برپا ميكند كه بياختيار هر
شنوندهاي را به سماع وا
ميدارد. دراويش در خانقاهها و مجالس عرفاني، با شيفتگي و وجد
و شور حاصل سماع
دستافشاني و پايكوبي ميكنند، جامه ميدرانند و عشق را فرياد
ميكنند كه «يا من
ليس الا هو». در ايران چه بسيار بودهاند شوريدگاني كه در مجلس
سماع، از شدت
التهاب، با صداي دف، در دم جان سپردهاند. مردان بزرگ عرصه
عرفان پيوسته آرزو
داشتند كه در حال وجد و سماع از اين جهان پرواز كنند.
دكتر عليرضا مهراد
مينويسد:
«در
تصوف، دف براي دفنواز، ترجمان احساسات و عواطف و احوال دروني
و
به عبارتي زبان دل او بهشمار ميايد. آنچه كه در ذهن او
ميگذرد، از هرچه به وجد
ميايد يا اندوهگين ميشود، هرچه را آرزو كرده و هر چه را به
خيالش گذشته، همه را
بيهيچ تصنع و تكلفي با نواي دف ادا ميكند و اين صورت را
ميتوان صميميترين بيان
يك عاشق در فراق معشوق دانست
…..»
دف در خانقاههاي كردستان، كرمان و
كرمانشاهان، در مراسم آئيني و ذكر جمعي نواخته ميشود و اسباب
شوريدگي شوريدهحالان
است. نوازندگان قدرتمند دف، همراه با نواي تاس و نوعي ني به
نام شمشال و
آوازخوانندگان كه اشعار محلي يا فارسي را ميخوانند، مجالس ذكر
را غرق شور و نور
موسيقي و وجد ميسازند و روح و روان مجلسيان را از ورطه هلاكت
و پوچي به اوج
پاكبازي و آزادگي پرواز ميدهند تا شادمانه پاي بر هستي بكوبند
و از جهان محسوسات
دل بشويند.
عطار نيشابوري در كتاب تذكرهالاولياء در شرح علي رودباري
ميگويد:
«پرسيدندش
از سماع، گفت:«من راضيم بدان، كه از سماع سربهسر خلاص
يابم.» پرسيدند از وجد در سماع، گفت: «مكاشفت اسرار است به
مشاهدة محبوب
….»
رقص درويشان يا سماع، چرخيدن به دور خود است، گاه دستها رو به
پائين و گاه در
حال جذبه، دستها رو به آسمان. اين پايكوبي با دف همان است كه
در گود زورخانه همراه
با تنبك صورت ميگيرد و هر دو بازماندة آئينهاي اديان ميترائي
هستند كه به دو شيوه
برجاي ماندهاند. يكي براي مبارزه جسمي و آمادگي براي جنگ با
دشمن و ديگري براي
مبارزه روحاني و نبرد با پلشتيها و پليديها.
دف سازي است پرمعنا و سرشار از
ارزشهاي آسماني و اهورايي كه هرجا و توسط هر كسي قابل استفاده
نيست. به قول مولانا
نوربخش كرماني:
»بر
گوش حراميان حرام است
آواي سه تار و نغمة دف«
از
اينرو آنكس كه به نواختن دف ميپردازد، بايد عشق را ملاك
انتخاب خويش قرار دهد،
وگرنه بيگمان به بيراهه خواهد افتاد. كار بديع و بارآور در
عرصه موسيقي، زاده
انديشهاي پاك، دلي عاشق و ارادهاي سترگ است. به قول استاد
جليل
شهناز:
»جانماية
موسيقي ما،عشق و اخلاص است«
با شعري از مولانا اين مقوله را
به پايان ميبرم:
»مست شدند عارفان، مطرب معرفت بيا زود
بگو رباعيي، پيش درآ،
بگير دف
باد به بيشه درفكن، در سر سرو و بيد زن
تا كه شوند سر فشان، بيد و
چنار صف به صف
بيد چو خشك و كل بود، برگ ندارد و ثمر
جنبش كي كند سرش، از دم
باد لاتخف«
پانوشت :
مأخذ: كتاب شيوهي دفنوازي / عماد
توحيدي |